X
تبلیغات
رایتل

► o▌ توسل به امام رضا علیه السلام▌ o ◄

وب مذهبی

۵۳ داستان از کرامات حضرت رضا علیه ‏السلام

به زبان ترکی با او سخن گفت
شب هفدهم ماه شوال 1343 زنی به نام ربابه دختر حاج علی تبریزی ساکن مشهد از مرض فلج و بیماری دیگری شفا یافت؛ بدین شرح:
شوهرش گفت:
بعد از ازدواج با او چند روزی بیش نگذشته بود که به مرض دامنه مبتلی شد؛ پس از مراجعه به پزشک نه روز معالجه‌ی او ادامه داشت تا بهبودی حاصل کرد.
بعدا بر اثر پرهیز نکردن، بیماری به حالت اول بازگشت برای نوبت دوم به پزشک مراجعه کردیم ولی دست راست و هر دو پای او تا کمر شل شد و زمینگیر گشت.
پزشکان هفت ماه تمام برای معالجه‌اش کوشیدند؛ ولی بهبود نیافت.
پس از آن به دکتری آلمانی مراجعه کردند؛ او به جای درمان دردش بیماری او را به گونه‌ای تشخیص داد و برای او نسخه نوشت که دندانهایش روی هم افتاد و دهانش بسته شد. به طوری که قادر به غذا خوردن نبود.
سپس دکتر آلمانی گفت:
بیماری او علاج ناپذیر است؛ مگر اینکه به پزشک روحانی متوسل شوید.
هشت روز بعد، به وسیله‌ی تنقیه غذا به او رسانیدند و باز او را نزد پزشک دیگری بردند؛ پزشک معالج با پزشکان دیگر جلسه‌ای مشورتی تشکیل دادند و آمپولی را تجویز و به او تزریق کردند که دهانش باز شد و توانست غذا بخورد؛
صفحه 170
ولی مثل سابق دست و پایش شل بود و به گوشه‌ای افتاد؛ آخر الامر پزشکان گفتند:
بیماری او علاج ندارد.
شب پنجشنبه هشتم شوال همسرم، مرا نزد خود خواند و با حال ناتوانی زبان عذر خواهی گشود و گفت:
شوهرم! خیلی برای من زحمت کشیدی؛ بالاخره خیری از من ندیدی؛ اکنون بر من منت گذار و فردا شب مرا به حرم مطهر حضرت رضا علیه‌السلام ببر و خودت برگرد و بخواب؛ من شفا یا مرگ خود را از آن حضرت می‌گیرم؛ بالاخره از این دو یکی را مرحمت می‌فرماید.
من خواهش او را پذیرفتم؛ شب جمعه او و مادرش را با درشکه تا نزدیک حرم رساندم و از آنجا تا داخل حرم او را به پشت گرفته، نزدیک ضریح گذاشتم و خود به خانه برگشته، خوابیدم.
سپس آن زن گفت:
وقتی شوهر رفت، مادرم گفت:
تو پهلوی ضریح مقدس باش و من به مسجد زنانه رفته تا کمی استراحت کنم.
همینکه او رفت من به آن حضرت متوسل شده، عرض کردم:
یا مرگ یا شفا می‌خواهم؛ پس از گریه بسیار، میان خواب و بیداری بودم که دیدم ضریح مقدس شکافته شد و سید جلیل القدری ظاهر گشت که لباسهای سبز در برداشت.
به زبان ترکی به من فرمود:
درایاقه، برخیز! جواب نگفتم.
دفعه‌ی دیگر فرمود:
باز جواب ندادم.
مرتبه‌ی سوم عرض کردم:
آقا! من الم ایاقم یخد آقا! من دست و پا ندارم.
فرمود:
درایاقه مسجد گوهرشاد دست نماز ال نماز قل اتر، برخیز و به مسجد گوهرشاد برو و وضو بگیر و نماز بخوان، آن گاه بدینجا بیا و بنشین.
در این میان، زنی از زوار که در حرم، پهلوی من بود، فریاد زد؛ من از فریاد او
صفحه 171
سر از ضریح مطهر برداشتم؛ در حالی که هیچ دردی در خود احساس نمی‌کردم از جای برخاستم و گفتم:
اول بروم، مادرم را بشارت دهم؛ به مسجد زنانه رفتم مادرم را از خواب بیدار کردم و گفتم:
برخیز! که ضامن غریبان، مرا شفا مرحمت فرمود:
مادرم سراسیمه از خواب برخاست وقتی مرا در حال سلامت دید، به گریه افتاد؛ هر دو از شوق، یک ساعت گریه می‌کردیم تا کم کم مردم فهمیدند و بر سر من هجوم آوردند.
چند نفر از خدام حرم، در همان ساعت به دنبال شوهر و پدرم رفتند، ایشان با نهایت خوشحالی آمده، مرا سلامت دیدند.
شوهرم گفت:
برخیز برویم، گفتم:
چطور بیایم با اینکه حضرت رضا علیه‌السلام به من فرموده است که به مسجد گوهرشاد برو و وضو بگیر و نماز بخوان و بعدا بیا اینجا بنشین. هنوز صبح نشده که به مسجد گوهرشاد رفته، وضو بگیرم.
تا طلوع فجر، در حرم مطهر بودم آنگاه به مسجد گوهرشاد شاد رفته، وضو ساختم، نماز خواندم و سپس به حرم برگشته، تا طلوع آفتاب در آنجا بودم و پس از آن با شوهرم به منزل برگشتم.
میرزا ابوالقاسم خان پس از نقل این جریان می‌گوید:
من آن شب در منزل خوابیده بودم؛ اهل خانه نیز همه در خواب بودند؛ در حدود ساعت شش یا هفت از شب گذشته ناگاه متوجه شدم که در خانه را می‌زنند رفتم در را باز کردم دیدم:
چند نفر از خدام حرم مطهرند؛ گفتم:
چه خبر است؟ گفتند:
امشب کسی از منزل شما به حرم آمده است؟ گفتم:
آری.
زنی را که هفت ماه است دست و پایش شل شده است با مادرش برای استشفا به حرم برده‌اند؛ مگر در حرم مرده است؟
گفتند:
نه. حضرت رضا علیه‌السلام او را شفا داده؛ ما برای تحقیق وضع او آمده‌ایم
صفحه 172
میرزا ابوالقاسم خان گفت:
این جریان را در روزنامه مهر منیر درج کردند. دکتر لقمان الملک نیز صحت این معجزه را شهادت داده و صورت شهادت نامه‌ی او این است:
در تاریخ هشتم ماه رجب بنده با دکتر سید مصطفی خان، عیال مشهدی علی اکبر نجار را که تقریبا شانزده سال دارد؛ معاینه نمودیم یک دست و نصف بدنش مفلوج و متشنج بود؛ و یک ماه بود که قدرت یک قاشق آب خوردن را نداشت.
بعد از چندین روز معالجه موفق به باز شدن دهان او شدیم که خودش می‌توانست غذا بخورد؛ ولی سایر اعضاء به همان حال باقی بود؛ دو ماه می‌شد که خویشاوندان مشارالیه از بهبود او مایوس بودند و بنده هم امیدی به بهبود او نداشتم.
حال که شنیدم بعد از استشفا از دربار اقدس طبیب الهی و التجا به خاک مطهر بقعه‌ی سنیه 153 رضویه ارواح العالمین له الفداء شفا گرفته و بهبود یافته است حقیقه بغیر از اعجاز، چیز دیگری به نظر نمی‌رسد و از قوه‌ی طبیعیه‌ی بشریه‌ی طبقات رعیت خارج است. والله متم نوره و لوکره الکافرون 154 155.
دکتر عبدالحسین لقمان الملک
صفحه
173




بچه‌هایت در منزل گریه می‌کنند
شب چهاردهم ماه شوال سال 1343 هجری قمری زنی خدیجه نام، دختر مشهدی یوسف تبریزی خامنه‌ای، از امراض مهلکه شفا یافت. مختصر جریان آن به شرح زیر است:
میرزا ابوالقاسم خان 156 نقل کرد:
شوهر آن زن حاج احمد تبریزی قالی فروشی که در سرای محمدیه، حجره‌ی تجارت دارد. گفت، یک سال پس از ازدواج با این زن دچار بیماری شدیدی گردید؛ هر چه پزشکان کوشیدند، نتوانستند بیماری او را علاج و درمان کنند.
به طوری که به جای بهبود بیماری مرضش شدت بیشتری هم یافت تا چند روز قبل از شفا یافتن، طوری او را مرض حمله می‌گرفت که در شبانه روز دو ساعت بیشتر حالش خوب نبود؛ و قوای او به قسمی رو به تحلیل رفته بود که قدرت برخاستن نداشت، مگر به کمک دیگران.
چون در این روزها شنیدم که حضرت رضا علیه‌السلام باب مرحمت خاصه‌ی خود را به روی دردمندان گشوده است و چند نفر دردمند دیگر را هم تا کنون شفا داده؛ به طمع افتادم و این زن را به همراه دو زن از خویشاوندانم با درشکه به حرم فرستادم که تا صبح بمانند شاید نظر مرحمتی کنند و او را شفا دهند؛ و خود برای پرستاری اطفال که به خاطر نبودن مادر، بی‌تابی می‌کردند؛ در خانه ماندم.
حتی وقتی که غذا برای اطفالم می‌آوردم گریه می‌کردند و می‌گفتند:
غذا
صفحه 174
نمی‌خوریم، مادرمان را می‌خواهیم؛ خود هم با دیدن حال آنها نسبت به غذا بی اشتها شده بودم؛ به هر قسمی بود دخترم را خوابانیدم؛ ولی پسر بچه‌ام آرام نمی‌گرفت؛ لذا او را در برگرفته، خواستم با او بخوابم؛ ناگه شنیدم که در خانه را بشدت می‌کوبند؛ با خود خیال کردم که زنم چون طاقت نیاورده است که در حرم بماند، بازگشته؛ ناراحت شدم. که عجب جنس قلبی است! طبق معروف که می‌گویند:
مال قلب به صاحبش برمی‌گردد.
آمدم در را باز کردم دیدم حاج ابراهیم قالی فروش و چند نفر از خدام حرم با پای برهنه آمده‌اند و می‌گویند بیا خودت زوجه‌ات را از حرم، به خانه بیاور. حضرت رضا علیه‌السلام او را شفا داده است من اول باور نکردم؛ ایشان قسم یاد کردند که او سه ربع قبل از این شفا یافته است، لذا لباس پوشیده، با آنها مشرف شدم. زنم را سلامت یافتم، تقریبا چهار ساعت از شب گذشته بود که با نهایت شادی برگشتیم و اطفال از دیدن مادرشان بسیار شادمان شدند.
کیفیت شفای او:
خودش گفت:
وقتی مرا به حرم مطهر بردند و به مسجد زنانه رساندند. فورا مرض حمله مرا گرفت و بیهوش شدم؛ چون به حال آمدم زنهایی که در آنجا بودند گفتند:
ما از این حال تو می‌ترسیم؛ به همین جهت مرا نزدیک ضریح مطهر پشت سر مقدس بردند؛ من روسری خود را به ضریح بسته، با دل شکسته به زبانی ترکی عرض کردم.
آقا! می‌دانی چرا به اینجا آمده‌ام؟ اگر مرا شفا ندهی از اینجا بیرون نمی‌روم؛ و سر به بیابان می‌گذارم. بیحال شدم و در عالم بیحالی سید بزرگواری را دیدم که عمامه‌ی سبز بر سر داشت، گمان کردم از خدام حرم است به ترکی به من فرمود:
بوردان دورنیه اتور ماسان بردا بالا لاردن ایوده اغلولار. چرا اینجا
صفحه 175
نشسته‌ای؟ درحالی که بچه‌هایت در خانه گریه می‌کنند.
به زبان ترکی عرض کردم:
آقا! از اینجا نمی‌روم؛ آمده‌ام شفا بگیرم اگر شفا ندهید، سر به بیابان می‌گذارم.
فرمود:
گت گنه بالا لاردن اوده اغلولار.
برو به خانه که بچه‌ها گریه می‌کنند؛ عرض کردم:
ناخوشم.
فرمود:
ناخوش دیرسن. «مریض نیستی»
تا این فرمایش را فرمود فهمیدم که هیچ دردی ندارم. آن وقت یقین کردم که آن شخص امام علیه‌السلام است، عرض کردم:
می‌خواهم به شهر خود، نزد مادر و برادرم بروم و خرجی راه ندارم خجالت می‌کشم به شوهر خود بگویم خرجی به من بدهد یا مرا ببرد.
آن حضرت به زبان ترکی فرمود:
بگیر! نصف این را به متولی بده و هزار تومان بگیر برای دنیای خود و نصف دیگر را ذخیره‌ی آخرت خود کن؛ این را فرمود و چیزی در دست راست من نهاد.
من انگشتهای خود را محکم روی آن نهاده؛ در این هنگام به حال آمدم و هیچ دردی در خود ندیدم شک ندارم که آن چیز میان دستم بود بعد از خوب شدن.
از شوق برخاستم؛ خواهرم و آن زن دیگر که با من بودند تا فهمیدند که امام مرا شفا داده فریاد کردند که مریضه شفا داده شده است مردم بر سرم هجوم آوردند و لباسهایم را به عنوان تبرک پاره پاره کردند.
در این میان نفهمیدم که دستم باز شد و آن چیز مفقود گردید یا کسی از دستم ربود؛ شوهرش می‌گفت:
چند مرتبه مرا در آن شب و روزش فرستاد که شاید آن مرحمتی پیدا شود؛ افسوس که پیدا نشد! 157.
صفحه 176
ز آستان رضایم خدا جدا نکند
من وجدایی از این آستان خدا نکند
به پیش گنبد زرینش آفتاب منیر
ز رنگ زردی خود دعوی بها نکند
به صحن او نکند کس به دل هوای بهشت
مگر کسی که ز روی رضا حیا نکند
ز درگه کرمش دست التجا نکشم
گدا که دامن صاحب کرم رها نکند
به نزد حق نبود هیچ طاعتی مقبول
از آن کسی که رضا را ز خود رضا نکند
شها به زایر خود داده‌ای تو وعده‌ی لطف
کجا به گفته‌ی خود چون تویی وفا نکند
@@@



چگونه دختر شفا یافت؟
روز نهم شوال سال 1343 دست راست شل شده کوکب دختر حاج غلامحسین جابوزی 158 شفا داده شد؛ پدر دختر گفت:
یک شب در خانه‌ی ما اتفاقی هولناک افتاد؛ این دختر از هول و اندوه، دست راستش به درد آمد تا سه روز به درد گرفتار بود؛ بعد دستش از حرکت افتاد؛ او را از قریه‌ی خود برای معالجه به کاشمر آوردم؛ نزد پزشک رفتم؛ پزشک برای معالجه‌ی آن کوشید؛ ولی بیماری او بهبود نیافت.
صفحه 177
به مشهد مقدس مشرف شدیم ظاهرا برای معالجه؛ ولی باطنا برای استشفا از دربار حضرت رضا علیه‌السلام؛ چند روزی نزد پزشکان ایرانی رفتیم فایده‌ای ندیدیم؛ بعدا به دکتری آلمانی مراجعه کردیم طبیب مذکور، برای معالجه. دختر را برهنه کرد. دختر گفت:
وقتی خود را در نزد آن اجنبی کافر. برهنه دیدم خیلی بر من گران آمد و بر من سخت گذشت که از خدا آرزوی مرگ کردم و گفتم:
ای کاش مرده بودم! و ناموس خود را پیش اجنبی کافر، برهنه نمی‌دیدم.
دکتر دستور داد:
چشمهای دختر را بستند.
سپس به او گفت:
به هر عضوی که دست می‌گذارم بگو. دست بر روی هر عضوی می‌گذاشت دخترم می‌گفت:
فلان عضو است تا وقتی که دست، بر روی دست راست او نهاد دختر ابدا اظهار درد نکرد. چون معلوم شد، که احساس درد نمی‌کند؛ لباسهایش را به او پوشانده، چشمهایش را باز کرد و گفت:
این دست علاج ندارد؛ سه مرتبه گفت:
دست مرده است و روح ندارد؛ او را نزد امام خودتان ببرید مگر پیغمبر یا امام آن را علاج کند.
از این سخن یقین کردم. بجز پناه بردن به طبیب حقیقی، حضرت رضا علیه‌السلام چاره‌ای نیست.
فکر بهبود خود ای دل! ز در دیگر کن
درد عاشق نشود به ز مداوای طبیب
او را به حمام فرستادم تا پاکیزه شود و غسل نماید.
شست و شویی کن و آنگه به خرابات، خرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی
که صفایی ندهد آب تراب آلوده
نزدیک غروب بود که مشرف به حرم امن و کعبه‌ی حقیقی شدیم.
دخترم در پیش روی مبارک، جلو ضریح نشست و عرض کرد:
یا امام
صفحه 178
رضا علیه‌السلام! یا شفا یا مرگ.
من هم سخن او را به ساحت اقدس حضرت رضا علیه‌السلام عرض کردم وهر دو با هم بسیار گریستیم.
آن گاه به یادم آمد که امروز نماز ظهر و عصر نخوانده‌ایم. به دخترم گفتم:
برخیز! که نماز نخوانده‌ایم از جا برخاسته، به مسجد زنانه‌ای - که در حرم شریف است - برای ادای نماز رفت؛ من هم در جلو مسجد، مشغول نماز شدم.
هنوز نماز تمام نشده بود، دیدم دختر، بسرعت از مسجد زنانه بیرون آمد و از جلو من گذشت پس از تمام کردن نماز به جست و جوی او رفتم که چنانچه به طرف منزل رفته باشد، او را ببینم که به خاطر ندانستن راه خانه، سرگردان نشود.
ناگهان دیدم که او در کنار ضریح مطهر نشسته و اظهار حاجت می‌کرد. و می‌گفت:
یا مرگ یا شفا.
گفتم:
کوکب! برخیز. تا به منزل رفته، تجدید وضو کنیم و برگردیم گفت:
اگر شما مایلی برو؛ ولی من از اینجا برنمی‌خیزم تا مرگ یا شفای خود را نگیرم.
از انقلاب حال او، من هم منقلب شدم و شروع کردم به گریستن؛ سپس از حرم بیرون آمده، به منزل خود - که در سرای گندم آباد بود - رفتم؛ با دوستان همسفر مان که چای حاضر کرده بودند؛ نشسته مشغول صرف چای شدم که ناگاه دیدم دخترم با عجله آمد.
تعجب کردم و گفتم:
کوکب! تو که گفتی تا مرگ یا شفای خود را نگیرم از کنار ضریح مطهر برنمی‌خیزم؛ چرا به این زودی آمدی؟
گفت:
پدرجان! حضرت رضا علیه‌السلام مرا شفا داد. گفتم:
راست می‌گویی؟ گفت نگاه کن و ببین.
در این موقع دست شل شده‌ی خود را بلند کرده، فرود آورد؛ به طوری که هیچ اثری از فلج در آن نبود؛ آن گاه گفت:
پیوسته خدمت حضرت رضا علیه‌السلام عرض
صفحه 179
می‌کردم:
یا مرگ یا شفا.
یک مرتبه حالتی مانند خواب به من دست داد و سرم را روی زانو گذاردم، سید بزرگواری را در میان ضریح دیدم که لباسی سیاه در بر و عمامه‌ای سبز بر سر داشت و صورتش در نهایت نورانی بود؛ دست شل شده‌ی مرا میان ضریح کشید و از طرف شانه تا سر انگشتانم دست مالید و فرمود:
دست تو عیبی ندارد؛ ناگاه انگشت پایم به درد آمد. چشم باز کردم دیدم یک نفر از خدمتگزاران حرم برای روشن کردن چراغهای بالای ضریح، کرسی نهاده؛ اتفاقا یک پایه‌ی آن روی انگشت پایم قرار گرفته است. از جای برخاستم فهمیدم که امام هشتم علیه‌السلام در من به نظر مرحمت نگریسته و مرا شفا داده است؛ لذا بزودی خود را به خانه رسانیدم که به شما بشارت دهم.
میرزا ابوالقاسم خان گفت:
وقتی اولیاء آستان قدس اطلاع یافتند، از آقای اسماعیل خان دیلمی - که از طرف اداره‌ی قزاقخانه، بعضی کارهای آستان قدس به او واگذار شده بود - درخواست کردند که پیش دکتر آلمانی برود و در این خصوص تصدیقی بگیرد. صبح آن شب دختر و پدرش را پیش دکتر بردند. وقتی دست او را سلام دید، چنین نوشت:
روز یک شنبه نهم شوال دست راست کوکب خانم دختر حاج غلامحسین ترشیزی را معاینه کردم.
از کتف تا پنجه لمس بود؛ بنابراین او را راهنمایی کردم که به حرم مطهر مشرف شود که به دعا و ثنا معالجه گردد. امروز صبح دوشنبه دهم شوال، همان دست را به کلی سالم دیدم؛ یقین دارم که این معالجه همان دعا و ثنایی است که در حرم مطهر شده است خدا مبارک کند.
دهم شوال 1343 دکتر فرانک
پس از امضاء در روزنامه‌ی مهر منیر نیز به چاپ رسید.
صفحه 180



در پی جریان قبل اتفاق افتاد.
در شب جمعه چهاردهم ماه شوال سال 1343 ه ق فاطمه دختر فرج الله همسر حاج غلامعلی جوینی ساکن سبزوار شفا یافت.
سید اسماعیل حمیری در کتاب آیات الرضویه می‌نویسد:
شوهر آن زن گفت:
همسرم پس از وضع حمل، بیمار شد و کم کم به تب دایم مبتلی گشت و پیوسته بین 37 تا 40 درجه تب داشت. پزشکان سبزوار هر چه در معالجه‌ی او می‌کوشیدند ثمری نمی‌بخشید؛ بلکه به امراض دیگری هم متبلی می‌شد تا یکی از آنها گفت:
خوب است او را برای تغییر آب و هوا به خارج شهر ببری.
همینکه همسرم دستور داد او را شنید گفت:
حال که طبیب چنین گفته است بیا منتی بر من بگذار و مرا به زیارت حضرت رضا علیه‌السلام ببر تا شفای خود را از آن حضرت درخواست کنم یا در آنجا بمیرم.
من رای او را پسندیدم و او را به مشهد مقدس بردم؛ چهار روز او را نزد پزشکی به نام موید الاطباء بردم لیکن اثری از بهبود مرضش ظاهر نشد.
پس از آن نزد دکتر آلمانی بردم او پس از معاینه گفت:
دست کم یک سال باید معالجه شود.
بیست روز که از معالجه‌اش گذشت؛ مرضش به جای بهبود، بیش از پیش شدت یافت به طوری که زمینگیر شد و نتوانست از جای خود حرکت کند.
من خودم نزد دکتر می‌رفتم و دستور می‌گرفتم تا روز سه‌شنبه یازدهم شوال که به قصد دستور گرفتن، رفتم حاجی غلامحسین جابوزی با چند نفر دیگر نزد دکتر آمده بودند.
حاجی غلامحسین به دکتر می‌گفت:
دیروز حضرت رضا علیه‌السلام دخترم را شفا
صفحه 181
مرحمت فرمود؛ اکنون او را آورده‌ام تا معاینه کنی وقتی که دکتر دست دختر را سوزن زد فریادش از سوزش سوزن بلند شد.
دکتر فهمید که دستش خوب شده است خوشحال شد و گفت:
من تو را به این کار راهنمایی کردم در این هنگام به مترجم خود گفت:
بنویس: که من دیروز کوکب مشلوله را معاینه کردم و علاجی برای او نیافتم؛ مگر به نظر پیغمبر یا وصی او. امروز او را سلامت دیدم و شکی در شفای او ندارم.
حاج غلامعلی می‌گوید:
به مترجم دکتر گفتم:
چرا مرا به متوسل شدن راهنمایی نکردی؟
جواب داد:
او مردی بیابانی است و به دلالت محتاج بود؛ ولی تو تاجر و با معرفتی و به راهنمایی احتیاج نداری.
من اجازه‌ی حمام خواستم. اجازه نداد. گفتم:
برای به حرم بردن و به امام علیه‌السلام توسل جستن به ناچار باید به حمام برود و پاکیزه شود؛ گفت:
حال که چنین است به حمام نیم گرم برود.
من پیش همسر مریضم آمدم و جریان شفا یافتن کوکب را برایش شرح دادم او بسیار گریست. گفتم:
تو هم شب جمعه شفای خود را از امام هشتم علیه‌السلام بگیر.
روز پنج‌شنبه به همراه زنی به حمام رفته، عصر به حرم مطهر مشرف شد و شفای خود را به شرح زیر گرفت:
خودش گفت:
وقتی خبر شفا یافتن کوکب را شنیدم، دلم شکست با خود گفتم:
من به امید شفا به مشهد آمده‌ام؛ لکن چه کنم که به مقصود نرسیدم؟ تا اینکه پیش از ظهر روز چهارشنبه خوابیده بودم و در عالم رویا سید بزرگواری را دیدم که عمامه‌ای سیاه بر سر و قرص نانی به زیر بغل داشت آن نان را به یک طرف گذاشت و به زن سیدی که پرستار من بود فرمود:
این نان را بردار.
صفحه 182
این سخن را فرمود و از نظرم غایب شد؛ همینکه بیدار شدم قدرت برخاستن و نشستن، در خود یافتم، حال اینکه پیش از خواب حالت حرکت در من نبود.
فهمیدم که تب قطع شده، ساعت به ساعت حالم بهتر می‌شد تا شب جمعه که به حرم مطهر رفته، توسل جستم و به امام علیه‌السلام درد دلم را اظهار می‌نمودم. عرض می‌کردم:
من از سبزوار به امیدی به دربارت آمده‌ام نه به امید طبیب؛ حال یا مرگ یا شفا می‌خواهم.
اتفاقا در حرم، پهلوی همسر حاج احمد بودم که شفا یافت. من همین قدر دیدم که نوری ظاهر شد که دلم روشن گشت.
مانند شخص کوری که یک مرتبه چشمانش بینا گردد. در آن حال هیچ درد و کسالتی در خود نیافتم به نظر مرحمت امام هشتم علیه‌السلام.
شوهرش گفت:
پس از سه روز او را پیش دکترش بردیم؛ پرسید:
در این چند روز گذشته کجا بودی؟ گفتم:
نیامدن ما به واسطه‌ی این بود که امام هشتم علیه‌السلام همسرم را شفا داده است؛ او را آورده‌ام تا مشاهده نمایی. و درخواست کردم در این خصوص گواهی صادر فرمایند؛ دکتر آلمانی او را معاینه کرد و گفت:
هیچ مرضی ندارد.
دکتر مضایقه نکرد و به مترجم خود گفت:
بنویس. فاطمه زوجه‌ی حاج غلامعلی سبزواری که مدت یک ماه تحت معالجه من بود علاج نشد. امروز او را معاینه کردم و سلامت دیدم؛ سپس دکتر آلمانی زیر آن را امضاء کرد. 159.
با تو پیوستم و از غیر تو دل ببریدم
آشنای تو ندارد سر بیگانه و خویش
صفحه 183
به عنایت نظری کن که من دلشده را
نرود بی‌مدد لطف تو کاری از پیش
آخر ای پادشه حسن و ملاحت چه شود؟
گر لب لعل تو ریزد نمکی بر دل خویش
«حافظ»



چقدر مهربان است!
شیخ محمد، کفشدار روحانی، از موثقین اهل منبر مشهد، از دوست خود نقل کرد که گفت:
هنگام تحویل سال نو، در حرم مطهر حضرت رضا علیه‌السلام بودم.
با وجود تنگی جای، در پهلوی خود جوانی را دیدم که بزحمت نشسته است. به من گفت:
هر چه می‌خواهی از این بزرگوار بخواه.
من چون او را جوان متجددی دیدم، خیال کردم او از روی استهزاء این حرف را می‌زند؛ سپس گفت:
خیال نکنی که من از روی بی‌اعتقادی این حرف را زدم، حقیقت همین است؛ زیرا از این بزرگوار معجزه‌ی بزرگی دیده‌ام. بعد شروع کرد به شرح آن معجزه.
گفت:
من اهل کاشمرم پدرم در آنجا نسبت به من کم مرحمتی می‌نمود؛ لذا بی اجازه‌ی او پیاده به قصد زیارت این بزرگوار، به مشهد مقدس آمدم و چون جایی را نمی‌دانستم و کسی را هم نمی‌شناختم یکسره به حرم مطهر مشرف شدم و زیارت نمودم؛ ناگاه در بین زیارت، چشمم به دختری افتاد که با مادر خود به زیارت آمده بود.
همینکه چشمم به آن دختر افتاد، منقلب و فریفته‌ی او شدم و عشقش در دلم جای گرفت به طوری که پریشان حال شدم. جلو ضریح رفتم و شروع کردم به گریه
صفحه 184
کردن عرض کردم:
حال که من گرفتار این دختر شده‌ام همین دختر را از شما می‌خواهم؛ گریه و تضرع زیادی کردم. بطوری که بیحال شدم وقتی به خود آمدم دیدم؛ چراغهای حرم روشن شده و وقت نماز مغرب است؛ لذا نماز خواندم و با همان حال پریشانم باز جلو ضریح مطهر رفته و شروع کردم به گریه کردن.
عرض کردم:
آقا! من دست از شما بر نمی‌دارم، تا به مطلب برسم و در حال گریه و زاری بودم تا وقت خلوت کردن حرم رسید و صدای جار بلند شد که ایها المومنون فی امان الله.
من هم چون دیدم حرم شریف خلوت شد و مردم همه رفته‌اند ناچار بیرون آمدم همینکه به کفشداری رسیدم که کفشم را بگیرم، دیدم که یک نفر در آنجا نشسته است و بغیر از کفش من کفش دیگری هم نیست؛ آن شخص که مرا دید گفت:
میرزا نصرالله کاشمری تو هستی؟
گفتم آری. گفت:
بیا برویم که تو را خواسته‌اند.
من با او روانه شدم و با خود خیال کردم که چون من از کاشمر بدون اجازه‌ی پدرم آمده‌ام، شاید پدرم به یکی از دوستان خود نوشته است که مرا پیدا کرده، به کاشمر برگرداند.
بالاخره مرا به خانه‌ی بسیار خوبی برد. پس از ورود به اطاقی راهنمایی نمود که مرد محترمی در آنجا نشسته بود. همینکه چشمش به من افتاد، احترام کرده، نشستم. آن گاه گفت:
میرزا نصرالله کاشمری تو هستی؟
گفتم:
آری. گفت:
بسیار خوب.
آن گاه به نوکر خود گفت:
برو به برادر زنم بگو بیاید؛ پس از اندک زمانی برادر زنش آمده نشست. آن مرد به برادر زنش گفت:
حقیقت مطلب این است که من امروز بعد از ظهر خوابیده بودم همشیره‌ی تو با
صفحه 185
دخترش برای زیارت به حرم مطهر رفته بودند؛ ناگاه در عالم خواب دیدم که یک نفر در منزل آمده، گفت:
حضرت رضا علیه‌السلام تو را می‌خواهد؛ فورا برخاسته تا میان ایوان طلا رفتم؛ دیدم آن بزرگوار در ایوان، روی یک قالیچه نشسته است چون مرا دید صورت مبارک خود را به طرف من نموده، فرمود:
این میرزا نصرالله دختر تو را دیده است و او را از من می‌خواهد.
حال تو دخترت را به او تزویج کن. وقتی بیدار شدم، نوکرم را فرستادم در کفشداری تا او را پیدا کرده، بیاورد حالا او را پیدا کرده، آورده است؛ و او همین آقایی است که اینجا نشسته، تو را طلبیدم تا ببینم در این موضوع چه رایی داری؟
گفت:
جایی که امام فرموده است من چه بگویم؟ آن جوان گفت:
وقتی این سخنان را شنیدم شروع کردم به گریه کردن.
بالاخره آن دختر را به من تزویج کردند و من به مرحمت حضرت رضا علیه‌السلام به حاجت خود که وصال آن دختر بود رسیدم و خیالم راحت شد. این است که می‌گویم هر چه مایلی از این بزرگوار بخواه که حاجات به در خانه‌ی او برآورده می‌شود. 160



با چند وسیله خواسته‌ای را برمی‌آورد
سید جلیل سید محمد موسوی، خادم حرم حضرت رضا علیه‌السلام - که بیشتر اوقات به زیارت ایمه‌ی عراق مشرف می‌شده - گفت:
سید صالح، در کاظمین به من گفت:
خوشا به حال تو! که از خدمتگزاران عتبه‌ی مقدسه سلطان خراسانی؛ زیرا کار دنیا و آخرت من به برکت وجود مبارک آن
صفحه 186
حضرت اصلاح گردید؛ و من از آن بزرگوار حکایتی دارم؛ شروع به نقل حکایت کرده، گفت:
من در بحرین در مدرسه‌ای مشغول تحصیل بودم و در نهایت فقر و سختی می‌گذراندم تا اینکه روزی برای کاری از مدرسه بیرون رفتم؛ ناگاه چشمم به دختری آفتاب طلعت افتاد که تازه از حمامی که در مقابل مدرسه بود، بیرون می‌آمد.
به محض اینکه او را دیدم محو جمال او شدم و عشقش در دلم جای گرفت.
غافل از اینکه او دختر شیخ ناصر لولویی است که در بحرین از او متمولتر نیست بالاخره صورت آن پری رخسار، از نظرم محو نمی‌شد و کار به جایی رسید که از مطالعه و مباحثه باز ماندم.
تا اینکه خبر دار شدم گروهی تصمیم قطعی گرفته‌اند که برای زیارت حضرت رضا علیه‌السلام به مشهد مقدس بروند من با خود گفتم:
دوای در جانکاه تو از دربار حضرت رضا علیه‌السلام به دست می‌آید؛ مگر اینکه به وسیله‌ی آن حضرت به مقصود برسی بدین منظور، با آن گروه، همسفر شدم تا اینکه در اول ماه رمضان به آستان مقدس آن بزرگوار مشرف شدم.
چون شب شد، در عالم رویا به خدمت آن حجت الهی رسیدم؛ به من فرمود:
تو در این ماه مهمان مایی و تو را بعد از آن به بحرین می‌فرستم و حاجت تو را روا می‌کنیم.
بعد از بیدار شدن یک نفر سه تومان به عنوان هدیه به من داد؛ تمام ماه مبارک رمضان را به وظایف و طاعات و عبادات کمر بستم. تا اینکه ماه رمضان به پایان رسید؛ به خدمت حضرت رضا علیه‌السلام برای زیارت وداع مشرف شدم و بعد از زیارت از روضه‌ی مطهره بیرون آمدم که بروم، به پایین خیابان که رسیدم؛ ناگاه از طرف راستم شخصی مرا صدا زد و به من گفت:
الآن خواب دیدم، در عالم خواب
صفحه 187
خدمت حضرت رضا علیه‌السلام مشرف شدم آن حضرت به من فرمود:
طلبی که از آن شخص داری و از وصول آن مایوس شده‌ای من آن وجه را به تو می‌رسانم به شرط آنکه الآن که بیدار می‌شوی و از خانه بیرون می‌روی یک اسب و ده تومان به کسی دهی که به در خانه، با تو مصادف می‌شود:
آن مرد، به فرموده‌ی امام علیه‌السلام عمل کرد و یک اسب و ده تومان به من داد و من سوار بر آن شده، از شهر خارج گردیم.
وقتی به منزل اول - که طرق نام دارد - رسیدم؛ تاجری به من رسید که به واسطه‌ی سد راه در آنجا متحیر بود؛ و امام هشتم علیه‌السلام را در خواب دید که آن حضرت به او فرموده بود: اگر منافع فلان پانصد تومان خود را به فلان سید بحرینی که فردا با فلان شکل و لباس می‌آید بدهی، من تو را به سلامت به مقصد می‌رسانم.
آن مرد تاجر مرا ملاقات کرده، با من همراه شد و با هم حرکت کردیم تا به اصفهان رسیدیم در آنجا صد تومان به من داد، از آن وجه، اسباب دامادی خود را فراهم کردم و رو به راه نهادم و بسلامت به بحرین وارد شدم. و به همان مدرسه‌ی سابق خود رفتم. روز بعد دیدم؛ ناگهان شیخ ناصر لولویی که پدر آن دختر بود با حشم و خدم خود به مدرسه وارد شد و یکسره نزد من آمد و خودش را روی دست و پای من انداخت که ببوسد، ولی من در مقام امتناع برآمدم.
گفت:
چگونه دست و پایت را نبوسم؟ حال آنکه من به برکت تو سزاوار آن شدم که حضرت رضا علیه‌السلام از من شفاعت کند. زیرا دیشب در خواب خدمت آن بزرگوار مشرف شدم و به من فرمود:
اگر شفاعت مرا می‌خواهی، فردا باید به فلان مدرسه و فلان حجره - که سیدی از اهل این شهر به زیارت من آمده بود و حالا برگشته و دختر تو را خواهان است بر وی - و دخترت را به او بدهی، من در روزی که لا ینفع مال و لا بنون. (روزی که مال و فرزند سودی ندارد) از تو شفاعت خواهم کرد.
صفحه 188
این بود که شیخ ناصر، دختر خود را به ازدواج من درآورد. بعد از آن باز امام هشتم علیه‌السلام را در خواب دیدم که به من فرمود:
به سوی نجف برو من نیز رفتم؛ یک سال در آنجا توقف کردم؛ باز آن بزرگوار را در عالم رویا زیارت کردم؛ فرمود:
یک سال در کربلا باش و یک سال در کاظمین تا باز امر من به تو رسد.
اکنون در کاظمین هستم تا اینکه یک سال تمام شود تا ببینم بعدا چه امر فرماید.
ای شهنشاه خراسان شه معبود صفات!
آسمان بهر تو برپا و زمین یافت ثبات
منشیان در دربار تو ای خسرو دین
قدسیانند نویسند برات حسنات
شرط توحید تویی کس نرود سوی بهشت
تا نباشد به کفش روز حساب از تو برات
ساعتی خدمت قبر تو ایا سبط رسول
بهتر از زندگی خضر و هم از آب حیات
خوشتر از سلطنت و زندگی جاوید است
دادن جان به سر کوی تو هنگام ممات
گرد و خاک حرمت توشه‌ی قبر است مرا
که تن پرگنهم را کشد اعلی درجات
خاک کوی تو شوم تا که بیابند مرا
در کف مقدم زوار تو روز عرصات
غرقه‌ی بحر گناهیم و نداریم امید
غیر لطف تو که ما را دهی از لجه نجات
کی پسندی؟ که به ما اهل جهنم گویند:
ای بهشتی! زچه گشتی تو ز اهل درکات؟!
صفحه 189



با اعتراض تمام شفای خود را گرفت
صاحب کرامات رضویه در ج 1 ص 165 می‌نویسد:
سال 1354 سیده‌ی علویه موسوی مریض، همسر حاج سید رضا موسوی ساکن گرگان شفا یافت به طوری که سید رضا خود، شرحش را به خط خویش برای حقیر نوشت؛ من اکنون مختصر آن را می‌نگارم:
همسرم نه ماه تمام مبتلی به مرض مالاریا گردیده بود، پزشکان گرگان هر چه معالجه کردند، بهبود نیافت، لذا به مشهد مقدس آمدیم و جویا شدیم بهترین دکتر کیست؟
دکتر غنی سبزواری را به ما معرفی کردند و به او مراجعت نمودیم؛ و قریب چهل روز به دستور او عمل کردیم؛ ولی روز به روز شدت مرض بیشتر می‌شد، ناچار روزی به دکتر گفتم:
من که خسته شده‌ام حال اگر منظورتان گرفتن حق ویزیت است؛ من حاضرم که حق نسخه‌ی دو ماه شما را تقدیم کنم تا در عوض شما زودتر مریضه‌ی ما را علاج کنید و اگر هم می‌دانید که در مشهد علاج نمی‌شود بگویید تا او را از اینجا ببرم.
دکتر در جواب گفت:
چه کنم؟ مرض او مزمن است و طول می‌کشد، نسخه داد و ما به منزل برگشتیم؛ همینکه خواستم، برای خرید دارو بروم همسرم گفت:
دیگر دارو نمی‌خواهم چون مرض من خوب شدنی نیست و شروع کرد به گریه کردن؛ فهمیدم که او از شنیدن کلمه‌ی مزمن از دکتر، خیال کرده که مزمن یعنی اینکه مرضش خوب شدنی نیست.
گفتم:
منظور دکتر از مرض مزمن این بوده است که این مرض زود علاج نمی‌شود و باید صبر کرد، او سخنم را باور نکرد و گریان گفت:
شما هر چه زودتر
صفحه 190
مرا به گرگان ببر، ولی من به سخن او توجهی نکردم و داروهایی که دکتر تجویز کرده بود گرفته، آوردم؛ اما او نخورد و پیوسته به فکر مردن بود؛ این برخورد او با من هم مرا بیشتر پریشان حال کرد و هم در شب تبش بیشتر شدت گرفت.
من هنگام سحر برخاستم و رو به حرم مطهر نهادم دیوانه وار بدون اذن دخول مشرف شدم و با بی‌ادبی، ضریح را گرفته، عرض کردم چهل روز است که من مریضم را آورده‌ام و استدعای شفا نموده‌ام؛ ولی شما توجهی نفرموده‌اید می‌دانم اگر نظر مرحمتی می‌فرمودید مرض من خوب می‌شد.
پس از یک ساعت گریه کردن عرض کردم:
به حق جده‌ات زهرا علیهاالسلام اگر آقایی نفرمایی، به جدم موسی بن جعفر علیه‌السلام شکایت می‌کنم؛ زیرا که اگر من قابل نبودم، مهمان شما که بودم.
از حرم بیرون آمدم شب دیگر همسرم در شدت تب بود؛ من هم خوابیده بودم؛ نصف شب علویه مرا بیدار کرده، گفت:
برخیز! آقامان تشریف آورده‌اند. فورا برخاستم؛ ولی کسی را ندیدم؛ خیال کردم، همسرم به واسطه‌ی شدت تب این حرف را می‌زند، دوباره خوابیدم تا یک ساعت به صبح مانده، بیدار شدم؛ دیدم همسرم که حال از جا برخاستن نداشت، برخاسته، به اتاق دیگر رفت که چای حاضر کند. تا او را چنین دیدم گفتم چرا با این شدت بی‌حالی و ناراحتی خود برخاسته‌ای؟ می‌بایستی برای انجام این کار خادمه‌ات را بیدار می‌کردی. گفت:
خبر نداری؟ عموی محترم تو و من، همین الآن مرا شفا داد.
از توجه حضرت رضا علیه‌السلام هیچ کسالتی ندارم؛ چون حالم خوب است، نخواستم کسی را زحمت دهم تا از خواب بیدار شود؛ پرسیدم چه پیش آمد؟ برایم بگو.
گفت:
نصف شب در حال شدت مرض بودم؛ دیدم پنج نفر به بالینم آمدند؛
یکی عمامه بر سر داشت و چهار نفر دیگر کلاه داشتند. تو هم پایین پای من نشسته بودی؛ پس از آن، آن آقای معمم، به آن چهار نفر فرمود:
شما ببینید این مریض چه ناراحتی دارد؟ هر یک از آنان مرا معاینه نمودند و هر کدام تشخیص مرضی را دادند آن گاه به آن آقای معمم عرض کردند شما هم توجه بفرمایید! که چه مرضی دارد؟
آن حضرت دست مبارک خود را دراز کرد و نبض مرا گرفت و فرمود:
حالش خوب است و مرضی ندارد چون چنین فرمود، پزشکان اجازه‌ی مرخصی گرفتند و رفتند؛ در این هنگام آن بزرگوار رو به شما کرده، فرمود:
سید رضا، مریضه‌ی شما خوب است؛ چرا این قدر جزع و فزع و بی‌تابی می‌کنید؟
از جا حرکت کرد تا برود؛ شما هم برخاستی و تا در منزل او را همراهی و اظهار تشکر کردی. آن حضرت هم خداحافظی کرد و رفت.
شنیده‌ام که عیادت کنی مریضان را
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار نشست
شوهرش نوشته است که همسرم از آن شب که شفا داده شده تا کنون که سال 1382 قمری می‌باشد دچار تب نشده است.




در روزنامه نوشتند و نقاره زدند.
در شب جمعه اول ذیقعده 1381 جوان افلیجی از اهل تبریز به نام سید علی اکبر شفا یافت؛ خبر شفای او به همگان رسید و نقاره زدند و جریان آن در روزنامه‌ی خراسان به شماره‌ی 3692 با عکس آن جوان به شرح زیر درج شد:
شب گذشته در مشهد جوان افلیجی در حرم مطهر حضرت رضا علیه‌السلام شفا
صفحه 192
یافت؛ کسبه بازار روز و شب گذشته جشن گرفتند و دکانهای خود را با پرچمهای سه رنگ و چراغهای الوان تزیین کردند؛ خبرنگار ما که با این جوان تماس گرفت، جریان مشروح آن را چنین گزارش داد.
این جوان به نام سید علی اکبر گوهری که سنش در حدود بیست و هشت سال و از اهل تبریز و شغلش قبل از ابتلای به این مرض عطر فروشی در بازار تبریز بوده، به خبرنگار ما اظهار داشته است که:
من از کودکی به مرض حمله‌ی قلبی و تشنج اعصاب مبتلی بودم و چون بشدت از این مرض رنج می‌بردم، بنا به توصیه‌ی پزشکان تبریز، برای معالجه به تهران رفتم و در بیمارستان فیروز آبادی بستری شدم.
روز عمل جراحی دقیق فرا رسید و قرار شد که لکه خونی را که روی قلب من بود به وسیله‌ی اشعه‌ی برق از بین ببرند و آن را بسوزانند ولی معلوم نیست به خاطر چه اشتباهی، مدت برق به روی قلب بیشتر شد که بر اثر آن نصب بدنم فلج گردید و چشم چپم نیز از بینایی افتاد.
مدت پنج ماه برای معالجه‌ی مرض جدید در بیمارستان چهرازی بستری بودم پس از معالجات فراوان بدنم تا اندازه‌ای خوب شد و چشمم بینایی خود را بازیافت ولی پای چپم همان طور باقی ماند به طوری که حتی با عصا هم نمی‌توانستم خوب حرکت کنم؛ پس با ناامیدی زیاد به تبریز برگشتم و در آنجا خیلی برای معالجه خرج کردم و هر کس هر چه گفت و تجویز کرد، انجام دادم.
دکان عطر فروشی و خانه و زندگانیم را به پول تبدیل کرده، صرف و خرج معالجه کردم؛ دوباره به تهران برگشتم و به بیمارستان شوروی مراجعه کردم؛ ولی آنجا هم پس از معالجات زیاد گفتند معالجه اثری ندارد و پای تو برای همیشه فلج خواهد بود؛ بنابراین باز به تبریز برگشتم، روز اول عید نوروز به خانه‌ی یکی از
صفحه 193
پزشکان تبریز به نام دکتر منصور اشرافی - که با خانواده‌ی ما و همچنین با مرض من آشنایی کامل داشت - رفتم و با التماس از او خواستم که اگر راهی برای معالجه‌ی پایم باقی است، بگوید و اگر هم ممکن نیست، اظهار نماید تا من دیگر به این در و آن در نزنم.
دکتر پس از معاینه دقیق سوزنی به پایم فرو کرد و من هیچ احساس دردی نکردم آن گاه مقداری از خون مرا برای تجزیه گرفت و گفت:
سید علی! معالجه‌ی پای تو ثمری ندارد؛ متاسفانه تو برای همیشه فلج خواهی بود.
من به خاطر این اظهار نظر پزشک در آن روز بسیار ناراحت شدم؛ با اینکه آن روز، روز عید هم بود و مردم همه غرق شادی و سرور بودند؛ لکن من با دلی شکسته به خانه‌ی یکی از رفقای خود رفتم؛ و سخنان دکتر را برای او شرح دادم. آن دوست که مردی پیر و سالخورده بود، مرا دلداری داد و گفت:
سید علی اکبر! تو که جوان متدین و با تقوایی؛ خوب است به طبیب واقعی یعنی، به حضرت رضا علیه‌السلام مراجعه کنی و برای زیارت آن حضرت به مشهد مقدس مشرف شوی، به محض اینکه آن دوست چنین پیشنهادی کرد، اشکهایم جاری شد؛ همان دم تصمیم گرفتم که به پیشنهاد او جامه‌ی عمل بپوشانم.
در حال وسایل سفر را تهیه و به سوی مشهد مقدس حرکت کردم.
ساعت هفت و نیم روز پنجشنبه وارد مشهد شدم؛ از آنجا که خیلی اشتیاق داشتم؛ بدون آنکه منزلی بگیرم و استراحتی کنم، با هر زحمتی که بود خود را به صحن مطهر رساندم و قبل از تشرف به حرم، برگشتم و غسل زیارت کردم.
تمام افرادی که در حمام بودند به حال من تاسف خوردند؛ به هر حال به حرم مشرف شدم و بیرون آمدم. چون خیلی گرسنه بودم، به بازار رفته، قدری خوراکی تهیه کرده، خوردم؛ و دوباره به حرم بازگشتم؛ و دیگر خارج نشدم تا شب ساعت
صفحه 194
یازده در گوشه‌ای نشستم. یکی از خدام حرم هم مواظب من بود که زیر دست و پای زایرین و جمعیت انبوه لگدمال نشوم. در همین موقع با زحمت، خود را به ضریح مطهر رساندم.
و با صدای بلند به ناله و زاری پرداختم و آن قدر گریه کردم که از حال طبیعی خارج شدم، در همان حالت اغماء و بیهوشی نوری به نظرم رسید که از آن صدایی بلند شد و امر کرده، گفت:
سید علی اکبر! بلند شو، خدایت تو را شفا عنایت فرمود.
در حال اغماء خارج شدم و دیدم پایی را که توانایی تحمل سنگینی آن را نداشتم و انگشتان آن را نمی‌توانستم تکان دهم به حرکت آمد و بدون کمک عصا به کناری رفتم و نماز خواندم و شکر خدای را به جا آوردم.
در این هنگام یکی از همشهریانم را - که کاملا از حال من آگاه بود - در حرم مطهر دیدم؛ همینکه او چشمش به من افتاد خیلی از حال من تعجب کرد و مرا به اتاق خود در مسافر خانه‌ی میانه برد. و کسبه‌ی بازار و کارگران حمام هم که مرا در حال بهبود دیدند، متعجب شدند و مرا به خدمت آیت‌الله سبزواری بردند.
اشخاصی که مرا دیده بودند شهادت دادند و جریان را طی نامه‌ای به آستان قدس رضوی نوشتند و بدین مناسبت ساعت ده صبح برای خشنودی مسلمانان نقاره زدند.
سپس با خود گفتم:
هر چه زودتر به شهر خود باید بروم و این مژده‌ی بزرگ را به مادر و همسر و دو فرزند و شش برادرم بدهم و انشاءالله دوباره در اولین فرصت برای زیارت حضرت رضا علیه‌السلام بازگردم. 161.
صفحه 195
ای شهریار توس، شهنشاه دین رضا،
وی ملجا خلایق و وی مقتدای ما
ای آن که انبیا به طواف حریم تو
دارند اشتیاق، به هر صبح و هر مسا
اندر جوار قبر تو جمعی پریش حال
داریم روز و شب به درت روی التجا
درمانده‌ایم جمله، به فریاد ما برس
زیرا که نیست جز تو کسی دادرس به ما
شاها! مرا به حضرت تو عرض حاجتی است
کن حاجتم روا به حق سیده‌ی نسا




مادرش در فراق او می‌سوخت
محدث نوری در دارالسلام و سید نعمت الله جزایری در زهر الربیع نقل می‌کند:
سالی که من به زیارت حضرت رضا علیه‌السلام مشرف شدم، در مراجعت به سال 1107 از راه استر آباد (گرگان) برگشتم.
در استر آباد یکی از افاضل سادات و صلحا برای من نقل کرد که چند سال قبل، در حدود سال 1080 ترکمنها به استر آباد حمله کردند و اموال مردم را به غارت بردند و زنها را اسیر کردند، از جمله دختری را بردند که مادر بیچاره‌اش غیر از او فرزندی نداشت این پیرزن که به چنین بلایی گرفتار شد و روز و شب در فراق دختر خود آرام و قرار نداشت و دایما در فراق او می‌سوخت.
تا اینکه با خود گفت:
حضرت رضا علیه‌السلام برای کسی که او را زیارت کند ورود
صفحه 196
به بهشت او را ضمانت کرده است چطور ممکن است که بازگشت دختر مرا ضمانت نکند؟ خوب است به زیارت آن بزرگوار رفته، دختر خود را از آن حضرت بخواهم؛ به همین جهت به مشهد مقدس رفته در حرم دعا کرد و دخترش را از آن حضرت خواست.
از طرفی آن دختر را که اسیر کرده بودند، به عنوان کنیزی، به تاجری فروخته بودند تاجر بخارایی هم آن دختر را به شهر بخارا برد تا بفروشد.
در بخارا شخص مومن و صالحی در خواب دید که در دریای عظیمی فرو رفته است و دست و پا می‌زند؛ آن قدر دست و پا زد تا خسته شد و نزدیک بود که به هلاکت رسد.
ناگاه مشاهده کرد که دختری پیدا شد، دست دراز کرد و او را از آب بیرون کشید و از دریا خارج کرد.
آن مرد از دختر اظهار تشکر کرد و بعد از آن به صورتش نگریست و از خواب بیدار شد؛ و فکر آن دختر، او را به خود مشغول کرد تا به حجره‌ی تجاری خود رفت؛ در این هنگام، شخصی وارد حجره شد و گفت:
من کنیزی برای فروش آورده‌ام اگر مایل به خرید آن هستی به خانه‌ی من بیا، پس از دیدار، او را از من بخر.
به محض اینکه تاجر چشمش به آن دختر افتاد؛ دید همان دختری است که دیشب او را در خواب از غرق شدن در دریا نجات داد. از دیدن او بسیار تعجب کرد.
با خوشحالی تمام: دختر را خرید و از حال و حسب و نسبش پرسید. دختر شرح حال خود را به تفصیل بیان کرد؛ تاجر از شنیدن - داستان او دلش سوخت؛ ضمنا متوجه شد که او دختری با ایمان و شیعه است؛ به او گفت:
مبادا اندوهگین و ناراحت شوی!
صفحه 197
من چهار پسر دارم، تو هر کدام از آنها را بخواهی به عنوان شوهر خود، می‌توانی اختیار کنی.
دختر گفت:
هر کدام با من پیمان ببندد که مرا با خود به مشهد مقدس به زیارت حضرت رضا علیه‌السلام ببرد او را می‌خواهم.
یکی از آن چهار پسر، شرط دختر را پذیرفت و دختر را به ازدواج خود درآورده، همسر خود را برداشت و به قصد زیارت ثامن الایمه علیه‌السلام حرکت نمود؛ ولی دختر در بین راه مریض شد؛ شوهرش به هر نحوی بود با حال بیماری او را به مشهد مقدس رسانید و محلی را برای سکونت، اختیار کرده، اجاره نمود و خود به پرستاری او مشغول شد؛ اما می‌دید که از عهده‌ی پرستاری او بر نمی‌آید. در حرم حضرت رضا علیه‌السلام از خدا درخواست کرد که زنی پیدا شود تا توجه و پرستاری او را عهده‌دار شود.
چون حاجت خود را به پیشگاه پروردگار عرض نمود، از حرم شریف بیرون آمد؛ در دار السیاده 162 پیرزنی را دید که به طرف مسجد گوهرشاد می‌رفت.
به آن پیرزن گفت:
مادر! من شخصی غریبم و زن بیماری دارم که از پرستاری او عاجزم؛ خواهش می‌کنم چند روزی پیش ما بیا و برای رضای خدا، پرستاری مریضه‌ی مرا عهده‌دار شو.
پیرزن جواب داد:
من هم زایرم و اهل مشهد نیستم؛ کسی را هم ندارم؛ البته محض خشنودی امام علیه‌السلام می‌آیم.
با یکدیگر به طرف منزل رفتند وقتی داخل شدند مریض در بستر افتاده و لحاف را بر روی صورتش کشیده بود و ناله می‌کرد.
پیرزن نزدیک بستر رفت و روی او را باز کرد؛ ناگاه با کمال تعجب نگاه کرد
صفحه 198
و دید مریض، دختر خود اوست. که تا به حال از فراقش می‌سوخت؛ از شوق، فریادی کشید که به خدا قسم این دختر من است، دختر نیز با دیدن مادر، اشکهایش جاری شد؛ هر دو یکدیگر را در آغوش گرفتند و از لطف امام هشتم علیه‌السلام قطره‌های اشک بر رخسار خود می‌باریدند.
بندگی بر در دربار رضا دین من است
رفتن خاک ره زایرش آیین من است
شکر لله که مقیم سر کوی شه توس
مهر وی نقش به این سینه‌ی بی کین من است
خاکروبی در بارگه آن شه دین
باعث مغرفت کرده‌ی ننگین من است
بایدی با مژگان خاک درش را روبم
کاین عمل نزد خرد موجب تحسین من است
بر ندارم ز گدایی درش هرگز دست
چون گداییش، دوای دل غمگین من است
دارد امید «مروج» نظر لطف کند
به من زار که این خواهش دیرین من است




پزشک اقرار می‌کند
در جلد اول کتاب الکلام یجز الکلام ص 138 جریان شفا یافتن زنی را به خط دکتر لقمان الملک نقل می‌کند که ما نامه‌ی دکتر را که به امر آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حایری، مشروح جریان را نوشته، عینا درج می‌کنیم.
صفحه 199
تقدیم به حضور مبارک حضرت مستطاب حجهالاسلام آیت‌الله فی الارضین، آقای حاج شیخ عبدالکریم حایری - ادام الله ظله - علی رووس المسلین.
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و الصلوه علی اشرف خلقه محمد المصطفی و افضل السلام علی حججه و مظاهر قدرته الایمه الطاهرین و العنه علی اعدایهم و المنکرین لفضایلهم و الشاکین فی مقاماتهم العالیه الشامخه.
شرع اعجازی که راجع به یک نفر مریضه‌ی محترمه ظهور نمود، به قرار ذیل است.
این مخدره تقریبا بین 44 تا 46 سال سن دارد و متجاوز از یک سال مبتلی به مرض رحم بود که خود بنده مشغول معالجه بودم و روز به روز درد و ورم شدت می‌نمود.
با شور و مشورت با آقای دکتر ابوالقاسم خان قوام رییس صحیه‌ی شرق مشارالیها را به مریضخانه آمریکاییها فرستادیم؛ بنده توصیه‌ای به رییس مریضخانه نوشتم که مادام کپی و خانمهای طبیبه معاینه نموده، تشخیص مرض را بنویسند.
ایشان پس از معاینه نوشته بودند؛ رحم زخم است و احتیاج به عمل جراحی دارد و چند دفعه مشارالیها به آنجا رفته و همین طور تشخیص داده بودند و مریضه راضی به عمل نشده بود بعد از آن مشارالیها را برای تکمیل تشخیص نزد مادام اخایوف روسی فرستادیم ایشان هم با آنها هم‌عقیده شده بودند و باز هم برای اطمینان خاطر و تحقق تشخیص، نزد پروفسور اکوبیانس و مادام اکوبیانوس فرستادیم ایشان پس از یک ماه تقریبا معاینه و معالجه به بنده نوشته بودند که این مرض سرطان است و قابل معالجه نیست؛ خوب است به تهران برود، شاید با وسایل قوه برقی و الکتریکی نتیجه گرفته شود.
چنانچه آقای دکتر ابوالقاسم خان و خود بنده در اول، همین تشخیص سرطان
صفحه 200
را داده بودیم، مشارالیها، علاوه بر اینکه حاضر به رفتن تهران نبود؛ مزاجا به قدری علیل و لاغر شده بود که ممکن بود در دو فرسخی حرکت، تلف شود.
در این هنگام زیر شکم کاملا متورم شده بود و یک غده در زیر شکم در محل رحم، تقریبا به حجم یک انار بزرگ به نظر آمد که غالبا سبب فشار مثانه و حبس البول می‌شد و بعد پستانها متورم و سخت شده و خواب و خوراک از مریضه به کلی سلب شده بود.
که ناچار بودم برای مختصر تخفیف درد، روزی دو آمپول دو سانتی کنین مرفین تزریق نمایم که اخیرا آن هم بیفایده و بی اثر ماند، تا یک شب به کلی مستاصل شده و مقدار زیادی تریاک خورده بود که خود را تلف نماید؛ بنده را خبر دادند که جلوگیری از خطر تریاک به عمل آمد.
چون چند سال بود که بند با این خانواده از محترمین و معروفین این شهرند؛ مربوط و طرف مراجعه بودند خیلی اهتمام داشتم که فکری جهت این بیچاره که فوق العاده رقت آور بود بشود و از هر جهت مایوس بودم زیرا یقین داشتم سرطان شعب و ریشه‌های خود را به خارج رحم و @مبیضه‌ها (تخمدانها) دوانیده و مزاج هم به کلی قوای خود را از دست داده است.
برای قطع خیال مشارالیها قرار گذاشتم آقای دکتر معاضد رییس بیمارستان رضوی که متخصص در جراحی است معاینه نمایند. ایشان پس از معاینه به بنده گفتند چاره‌ی منحصر به فرد به نظر من خارج کردن تمام رحم است؛ من هم به مشار الیها گفتم که شما اگر حاضر به عمل جراحی هستید چاره‌ی منحصر است؛ و الا باید همین طور بمانید.
گفت:
بسیار خوب. اگر در عمل مردم که نعم المطلوب و اگر نمردم شاید چاره‌ای شود؛ تصمیم برای عمل گرفت. و از همان روز که روز چهارشنبه اواخر
صفحه 201
ربیع الثانی سنه‌ی 1353 بود تا یک هفته‌ی دیگر، بنده او را ملاقات ننمودم یعنی از عیادتش خجالت می‌کشیدم و خودش هم از خواستن من خجالت می‌کشید.
پس از یک هفته دیدم با کمال خوبی به مطب بنده آمده؛ و اظهار خوش وقتی نمود؛ قضیه را پرسیدم گفت:
بلی. شما که به من آخرین اخطار را نمودید و عقیده دکتر معاضد را گفتید؛ با اشک ریزان و قلب بسیار شکسته از همه جا مایوس، گفتم:
یا علی بن موسی علیه‌السلام تا کی من در خانه‌ی دکترها بروم؟
و بالاخره مایوس شوم، یک هفته شروع به روضه خوانی نمودم و متوسل به حضرت موسی بن جعفر - ارواح العالمین فداه شدم.
شب هشتم (شب شنبه) در خواب دیدم که یک نفر خانم از دوستان من که شوهرش سید و از خدام آستان قدس رضوی است یک قدری خاک آورده، به من داد که آقا (یعنی شوهرش) گفته است که این خاک را من از میان ضریح مقدس آورده‌ام، که خانم به شکمش بمالد من هم در خواب مالیدم و بعد دیدم دخترم بشتاب آمد که خانم! برخیز! دکتر سواره آمده دم در (یعنی بنده دکتر لقمان) و می‌گوید به خانم بگویید بیایید برویم پیش دکتر بزرگ.
من هم با عجله بیرون آمده، دیدم شما سوار اسب قرمز بلندی هستید و گفتید: بیایید برویم من هم به راه افتادم تا رسیدیم به یک میدان محصوری؛ دیدیم یک نفر بزرگوار آنجا ایستاده است و جمعیتی کثیر در پشت سرش بودند؛ من او را نمی‌شناختم؛ اما نزد او رسیده، دستش را گرفتم و گفتم:
یا حجه بن الحسن (عجل الله تعالی فرجه) به داد من برس!
اول با حالت عتاب به من فرمود:
که به شما گفت پیش فلان دکتر بروید؟
یکی از پزشکان را نام بردند (که بنده نمی‌خواهم نان آن را ببرم) پس از آن به قدمهایش افتادم و باز گفتم:
به داد من برس. ثانیا فرمود:
که به شما گفت:
پیش
صفحه 202
فلان دکتر بروید؟
استغاثه کردم فرمود:
برخیز! تو خوب شدی و مرضی نداری، از خواب بیدار شدم؛ دیدم اثری از مرض باقی نمانده است بنده تا دو هفته از نشر این قضیه‌ی عجیب برای اطمینان کامل، از عدم عود مرض، خودداری نمودم و بعد، از پروفسور (اکوبیانس) تصدیق کتبی گرفتم که اگر همین مرض بدون وسایل طبی و جراحی بهبود یابد به کلی خارج از قانون طبیعت است و آقای دکتر معاضد هم نوشت که چاره‌ی منحصر به فرد این مرض را در خارج کردن تمام رحم می‌دانستم و حالا چهار ماه است که تقریبا به هیچ وجه از مرض مزبور اثری نیست.
پس از این قضیه، مادام اکوبیانس باز مریضه را معاینه‌ی کامل نمود و اثری در رحم و پستانها ندیده است؛ از همان ساعت، خواب و خوراک مریضه به حال صحت برگشته است و سوء هضمی مزمن هم که در سابق داشته به کلی رفع شده است.
(الا قل العاصی دکتر عبدالحسین لقمان الملک تبریزی)




عنوان و نام پدیدآور: ۵۳ داستان از کرامات حضرت رضا علیه‏السلام: به انضمام زندگانی آن حضرت، راه و روش سیر و سفر، آداب و اهمیت زیارت‏‬/ از خسروی‏، موسی‏، ۱۳۰۴‏.
‏مشخصات نشر: مشهد‬‏ بارش‏‬‏ انتشارات، ۱۳۷۷. ‬‬
‏مشخصات ظاهری: ۲۶۳ص. ‬‬
‏شابک: ۶۰۰۰ ریال‏‬‬؛ ۷۰۰۰ ریال (چاپ دوم)‬‬‬‬؛ ۱۷۰۰۰ ریال (چاپ پنجم)‏‬‬؛ ۲۴۰۰۰ ریال (چاپ ششم)‬؛ ۳۰۰۰۰ ریال‬‬‏ چاپ هفتم‬‬‏ ‭964-92038-7-7‬‭‬‬
‏یادداشت: چاپ دوم‏: ۱۳۷۹.
‏یادداشت: چاپ پنجم: ۱۳۸۶.
‏یادداشت: چاپ ششم: ۱۳۸۷.
‏یادداشت: چاپ هفتم: ۱۳۸۸.
‏یادداشت: کتابنامه به صورت زیرنویس.
‏عنوان گسترده: پنجاه و سه داستان از کرامات حضرت رضا علیه‏السلام: به انضمام زندگانی آن حضرت، راه و روش سیر و سفر، آداب و اهمیت زیارت‏‬.
‏موضوع: علی‏بن موسی (ع‏)، امام هشتم‏‏ ۱۵۳؟ - ۲۰۳ ق.
‏موضوع: علی‏بن موسی (ع)‬‬‬، امام هشتم‏، ۱۵۳؟ - ۲۰۳ ق. ‬ -- کرامت‏ها
‏رده بندی کنگره: ‭BP۴۷/۳۵‏‌‭‭/خ۵پ۹ ۱۳۷۷
‏رده بندی دیویی: ‭۲۹۷/۹۵۷
‏شماره کتابشناسی ملی: ‭م‏۷۷-۱۶۸۰۷



دوام  دارد  .....