....
.................
...............................
.
.
.
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله:
دُعاءُ الوَلَدِ لِلوالِدِ کَالأَخذِ بِالیَدِ؛
دعاى فرزند براى پدر و مادر، مانند( یارى کردن) گرفتن دست آنان است.
الفردوس: ج ۲ ص ۲۱۳ ح ۳۰۳۸ / گزیده حکمتنامه پیامبر اعظم (ص)، ص734
دید و بازدید
ناقل: آیه اللّه العظمی سید شهاب الدین مرعشی نجفی قدّس سرُّه [24].
شب اوّلِ قبر آیه الله شیخ مرتضی حائری قدّس سرُّه، برایش نماز لیله الدّفن خَواندم. همان نمازی که در بین مردم به نماز وحشت معروف است. بعدش هم یک سوره ی یاسین قرائت کردم و ثوابش را به روح آن عالم هدیه نمودم. چند شب بعد او را در عالَمِ خواب دیدم. حواسم بود که از دنیا رفته است. کنجکاو شدم که بدانم در آنطرف مرز زندگی دنیایی چه خبر است؟! پرسیدم: - آقای حائری، اوضاع تان چطور است؟ آقای حائری که راضی و خوشحال به نظر میآمد، رفت توی فکر، 1-
[صفحه 140]
و پس از چند لحظه، انگار که از گذشته ای دور صحبت کند شروع کرد به تعریف نمودن: … وقتی از خیلی مراحل گذشتیم، همین که بدن مرا در درون قبر گذاشتند، روحم به آهستگی و سَبُکی از بدنم خارج شد و از آن فاصله گرفت. دُرُست مثل این که لباسی را از تنت درآوری. کم کم دیگر بدن خودم را از بیرون و به طور کامل میدیدم. خودم هم مات و مبهوت شده بودم، این بود که رفتم و یک گوشه ای نشستم و زانوی غم و تنهایی در بغل گرفتم. ناگهان متوجه شدم که از پایین پاهایم، صداهایی میآید. صداهایی رعب آور و وحشت افزا! صداهایی نا مأنوس که موهایم را بر بدنم راست میکرد. به زیر پاهایم نگاهی انداختم. از مردمی که مرا تشییع و تدفین کرده بودند خبری نبود. بیابانی بود بَرَهوت با افقی بی انتها و فضایی سرد و سنگین. و دو نفر داشتند از دور دست به من نزدیک میشدند. تمام وجودشان از آتش بود. آتشی که زبانه میکشید و مانع از آن میشد که بتوانم چشمانشان را تشخیص دهم. انگار داشتند با هم حرف میزدند و مرا به یکدیگر نشان میدادند. ترس تمام وجودم را فرا گرفت و بدنم شروع کرد به لرزیدن. خواستم جیغ بزنم ولی صدایم در نمیآمد. تنها دهانم باز و بسته میشد و داشت نَفَسَم بند میآمد. بد جوری احساس بی کسی و غربت کردم: - خدایا به فریادم برس! خدایا نجاتم بده، در اینجا جز تو کسی را ندارم …
[صفحه 141]
همین که این افکار را از ذهنم گذرانیدم متوجّه صدایی از پشت سرم شدم. صدایی دلنواز، آرامش بخش و روح افزا و زیباتر از هر موسیقی دلنشین! سرم را که بالا کردم و به پشت سرم نگریستم، نوری را دیدم که از آن بالا بالاهای دور دست به سوی من میآمد. هر چقدر آن نور به من نزدیکتر میشد آن دو نفر آتشین عقب تر و عقب تر میرفتند تا این که بالاخره ناپدید گشتند. نَفَسِ راحتی کشیدم و نگاه دیگری به بالای سرم انداختم.آقایی را دیدم از جنس نور. نوری چشم نواز و آرامش بخش. ابّهت و عظمت آقا مرا گرفته بود و نمیتوانستم حرفی بزنم و تشکّری بنمایم. امّا خودِ آقا که گل لبخند بر لبان زیبایش شکوفا بود سر حرف را باز کرد و پرسید: -آقای حائری! ترسیدی؟ من هم به حرف آمدم که: - بله آقا ترسیدم،آن هم چه ترسی! هرگز در تمام عمرم تا به این حد نترسیده بودم. اگر یک لحظه دیرتر تشریف آورده بودید حتماً زهره تَرَک میشدم و خدا میداند چه بلایی بر سر من میآوردند. بعد به خودم جرأت بیشتر دادم و پرسیدم: - راستی، نفرمودید که شما چه کسی هستید. و آقا که لبخند بر لب داشته و با نگاهی سرشار از عطوفت، مهربانی و قدرشناسی به من مینگریستند فرمودند: - من علی بن موسی الرّضا هستم. آقای حائری! شما 38 مرتبه به زیارت من آمدید، من هم 38 مرتبه به بازدیدت خواهم آمد. این اوّلین مرتبه اش بود.
[صفحه 142]
37 بار دیگر هم خواهم آمد …
309 - نتیجه توسل به علی ( ع )
عالم متقی مرحوم حاج میرزا محمد صدر بوشهری نقل فرمود : هنگامی که پدرم مرحوم حاج شیخ محمد علی از نجف اشرف به هندوستان مسافرتی نمود ، من و برادرم شیخ احمد در سن شش هفت سالگی بودیم ، اتفاقا سفر پدرم طولانی شد به طوری که آن مبلغی که برای مخارج به مادر ما سپرده بود تمام شد و ما بیچاره شدیم .
طرف عصر از گرسنگی گریه می کردیم و به مادر خود می چسبیدیم ، پس مادرم به من و برادرم گفت : وضو بگیرید و لباس ما را طاهر نمود و ما را از خانه بیرون آورد تا وارد صحن مقدس شدیم ، مادرم گفت : من در ایوان می نشینم شما هم به حرم بروید و به حضرت امیر ( ع ) بگویید : پدر ما نیست و ما امشب گرسنه ایم و از حضرت خرجی بگیرید و بیاورید تا برای شما شام را مهیا کنم .
ما وارد حرم شدیم ( و ) سر به ضریح گذاشته عرض کردیم : پدر ما نیست و ما گرسنه هستیم دست خود را داخل ضریح نموده گفتیم : خرجی بدهید تا مادرمان شام تدارک کند ، مقداری گذشت اذان مغرب را گفتند و صدای قد قامت الصلوة شنیدم ، من به برادرم گفتم حضرت امیر ( ع ) می خواهند نماز بخوانند ( به خیال بچگی گفتم حضرت نماز جماعت می خوانند ) پس گوشه ای از حرم نشستیم و منتظر تمام شدن نماز شدیم ، کمتر از ساعتی که گذشت شخصی مقابل ما ایستاد و کیسه پولی به من داد و فرمود : به مادرت بده و بگو تا پدر شما از مسافرت بیاید هر چه لازم داشتید به فلان محل ( بنده فراموش کرده ام نام محلی را که حواله فرمودند ) مراجعه کن . و بالجمله فرمود : مسافرت پدرم چند ماه طول کشید و در این مدت به بهترین وجهی مانند اعیان و اشراف زادگان نجف معیشت ما اداره می شد تا پدرم از مسافرت برگشت . ( 361 )
امام على علیه السلام:
لا تُعادوا ما تَجهَلونَ ؛ فإنَّ أکثرَ العِلمِ فیما لا تَعْرِفونَ؛
با آنچه نمى دانید دشمنى نکنید؛ زیرا بیشتر دانش در چیزهایى است که شما نمى دانید.
غرر الحکم، ح10246؛ میزان الحکمه: ج2، ص357
.
.
.
« زیارت امام رضا علیه السلام »
امام رضا علیه السلام:
ما زارَنی أحَدٌ مِن أولیائی عارِفاً بِحَقّی إلّا شَفَّعتُ فیه یَومَ القیامَةِ؛
هر یک از دوستانم مرا زیارت کند ، در حالى که عارف به حق و مقام من باشد ، من در روز قیامت حتماً شفاعتش مىکنم.
جامع الأخبار: ص90، ح142؛ حکمتنامه رضوی: ج3، ص316
.
دو لباس بر انان پوشیده می شود
دو لباس بر انان پوشیده می شود
دو لباس بر انان پوشیده می شود
دو لباس بر انان پوشیده می شود
.
هنگامی که فرشتگان شخصی را می بینند که برای
خیر و سعادت دوستش دعا می کند شاد می شوند
برای او ودوستش دعا می کنند و می گویند:
شاد باشید که به خاطر دعای شما خدا به هردوی شما
عنایت ویژه می کند امام سجاد زین العابدین
علی بن الحسین علیه السلام
.
.
.
.
دو لباس بر انان پوشیده می شود
ثواب الأعمال : ص 108 ح 1؛ دانشنامه امام حسین علیه السلام: ج10، ص40
.
.
.هدیه دادن
پیامبر
تَهَادَوْا فَإِنَّهَا تَذْهَبُ بِالضَّغَائِنِ.
الکافی ،ج 5، ص 144
به یکدیگر هدیه بدهید که همانا هدیه کینه ها را از بین می برد.
.
باز دلم کرد هوای وصال
در حرم خسرو نیکو خصال
باز دلم پر کشید از آشیان
رو به دیار چمن لامکان
باز سرم جانب سامان رود
دل به حریم حرم جان رود
باز مرا عشق سفر در سر است
جان به تمنای رخ دلبر است
باز شدم طایر قدس آشیان
سیر کنم در دل هفت آسمان
رو بسوی مشهد مولا روم
بر سر کویش به تولا روم
مشهد ایا شهر امام رضا
مشهد ایا گلشن صدق و صفا
مشهد ایا طور وصال کلیم
مشهد ایا مهبط عرش عظیم
مشهد ایا نور دل خاکیان
مشهد ایا قبلهی افلاکیان
مشهد ایا کعبهی اهل کمال
مشهد ایا محفل بزم وصال
مشهد ایا میکده عاشقان
مشهد ایا عرش رفیع زمان
تاج سر کشور ایران توئی
نور دل خلق مسلمان توئی
نور فشان چون ید موسی توئی
روح فزا همچو مسیحا توئی
بارگه قدس تو دار الشفا
مرقد پر نور امام رضا
انکه دل عالم امکان بود
در دل خاک تو درخشان بود
خاک تو بر اهل نظر کیمیاست
نور فشان تا حرم کبریاست
قبلهی حاجات دل آزردگان
کعبهی آمال ستمدیدگان
آنکه درون دل تو جا نمود
عشق شد و روی به دلها نمود
ما همه مست رخ زیبای او
عاشق سرگشته و شیدای او
[صفحه 172]
بر سر کویش به نیاز آمدیم
صف بصف از راه دراز آمدیم
دست به دامان ولایت شدیم
ملتمش بذل عنایت شدیم
بوی خدا میشنوم در حرم
نور رضا مینگرم در حرم
ای پسر فاطمه، قربان تو
چنگ زنم، چنگ به دامان تو
کعبه بود خانهای از سنگ و گل
مرقد تو کعبهی جان است و دل
کعبه بود قبلهگه خاکیان
مرقد تو قبلهی افلاکیان
کعبه حریم حرم کبریاست
مرقد تو کعبهی آمال ماست
عشق بیا مست تمنا شویم
عشق بیا محو تولا شویم
عشق بیا پرده درانی کنیم
آنچه تو خواهی و تو دانی کنیم
عشق بیا همدم و همره شویم
طالب دیدار رخ شه شویم
عشق بیا ناله ز جان بر کشیم
اشک بریزیم و فغمان برکشیم
عشق بیا شیون و غوغا کنیم
سوز دل میزده پیدا کنیم
خلق نبینیم و خدایی شویم
در حرم دوست رضایی شویم
من به امید تو به پابوس شاه
آمدم ای عشق بدین بارگاه
کو هنر و قدرت مردانهات؟!
تاب و تب و شیون مستانهات؟!
دل به تو دادم که خرابش کنی
مست ولایت ز شرابش کنی
دل به تو دادم که ز جام طهور
نوشد و یکباره شود نور نور
دل به تو دادم که فروزان کنی
ذوب کنی، آتش سوزان کنی
دل به تو دادم که قیامت شود
مست ز صبای امامت شود
دل به تو دادم که ز مستی و شور
برق تجلی بردش سوی طور
دل به تو دادم که الهی شود
خاک ره درگه شاهی شود
از خودی خویش جدایم کند
متصل بحر رضایم کند
[صفحه 173]
روز نیایش بود ای دل بیا
وقت ستایش بود ای دل بیا
خواهم از این لحظه به هستی رسم
با میدلدار به مستی رسم
صاحب ادراک و درایت شوم
قطرهای از بحر ولایت شوم
اشک بیا باب طرب باز کن
ناله بیا زمزمه آغاز کن
تا که بگویم به صدای رسا:
سید و سالار، رضا یا رضا
صاحب اسرار، رضا یا رضا
محرم دلدار، رضا یا رضا
وارث بر حق پیمبر تویی
نور دل ساقی کوثر تویی
عصمت زهرای مطهر تو راست
حلم حسن وارث حیدر تو راست
نور حسین است به سیمای تو
جان به فدای رخ زیبای تو
سید سجاد تویی در سجود
گوهر یکدانهی بهر وجود
باقر علمی و جهان مست تو
علم خدائی همه در دست تو
جعفریان را تو فروغ زمان
صادق دهری و امام جهان
بعد پدر صدر اعاظم تویی
نور دل حضرت کاظم تویی
زادهی موسی، نفست عیسویست
نام دل آرای شریفت علیست
ای علوی منصب و احمد صفات
نور رخت آینه کائنات
مظهر آیات خدای عظیم
قطب زمان، مطلع قلب سلیم
واقف اسرار کتاب مبین
حجت حق قبلهی اهل یقین
منصب عرشی امامت تو راست
رهبری عالم و امت تو راست
کی تو غریبی به دیار عجم؟!
کیست چنین محتشم و محترم؟!
صاحب این کشور و این بارگاه
ما همه عبدیم و تویی پادشاه
گر قدمت مفخر ایران ماست
جایزه دوست به سلمان ماست
آنکه نبی گفت ورا اهلبیت
خلق کجایند و کجا اهلبیت
[صفحه 174]
یا که خدا راضی از این خاک بود
کو چو بهشت ابدش پاک بود
خواست چو بر شیعه عنایت کند
وز همه اعلام رضایت کند
داد بدین کشور و ملت مقام
تا به در آئیم ز غربت تمام
داد به ما مقدم پاک رضا
نور سماوات ز خاک رضا
سلطنت ار هست تو داری به دست
قدرت تو قدرت یزدانی است
خاک قدمگاه تو چون توتیاست
تا به ابد سرمهی چشمان ماست
کوکب اقبال همایون من
بخت بلند اختر میمون من
کرد مرا در حرمت میهمان
سیر ره دوست نمودم ز جان
بوسه زنم خاک تو را با ادب
دست به دامان توام روز و شب
عرض سلامم بپذیر ای جناب
نیست سلامی به درت بیجواب
من به طواف تو چو پروانهام
مستم و مدهوشم و دیوانهام
تا به سحر ناله و غوغا کنم
نور دل و دیده تمنا کنم
آنکه براین باب همایون گداست
گر چه سرافکنده بود، آشناست
پرده بر افکن که هویدا شوی
دیدهی دل ده که تماشا شوی
خواهش من گر نشود مستجاب
کورشود دیده که دارد حجاب
ورنه چو خورشید عیانی عیان
نور خدا کی شود از دل نهان؟
گر حذر از خواهش دنیا شود
با کرمت دیدهی دل وا شود
آینه ز نگار نگیرد اگر
نور خدا هست درو جلوهگر
کافر اگر گشت تو را میهمان
از کرمت بهره برد بیکران
سفرهی تو سفرهی اطعام عام
رحمت تو رحمت خیرالانام
من به امید کرمت آمدم
مست تمنای وصالت شدم
بخش، اگر دامنم آلوده است
یا که قصور و گنهی بوده است
[صفحه 175]
بخش، اگر لایق درگاه تو
نیست مرا هدیه دلخواه تو
بخش، اگر نامه سیاه آمدم
بخش، اگر غرق گناه آمدم
بخش، اگر نفس مرا بنده کرد
بر در اکرام تو شرمنده کرد
با همه ناکامی و وزر و قصور
نیستم از ساحت قدس تو دور
بندهی درگاه ولی آمدم
ذاکر و مداح علی آمدم
باشم ایا زبدهی اهل وفا
بر سر این خوان کرم آشنا
تا به «فرهمند» عنایت کنی
نیم نگاهی ز رضایت کنی
علیاکبر فرهمند آملی
[صفحه 177]